قیمت محصول :     14500 تومان
  افزودن به سبد خرید

سبد خرید

  • سبد خریدتان خالی است.

موسیقی و معماری ایران

بازدیدها: 0

این فایل در قالب ورد Word در ۲۹ صفحه تهیه و تظیم و در آن به موسیقی و معماری ایران پرداخته است.
موسیقی و معماری ایران
مقدمه

پیش از اینکه میهمانی آغاز شود،میزبان به مشکلات خویش می‏اندیشد…
مشکلی که صاحب این قلم با آن روبروست،میزبانی از دو شخصیت نامدار در خانه ی گمنام و بی‏رونق مقاله ی خویش است.کمی بضاعت میزبان و شکوه دو میهمان،پذیرایی را دشوار کرده است،آنهم میهمانانی سحر کار که شنیدن گفتارشان تاب از کف می‏رباید و اختیار از قلم.رویاروی دیدن دو چهره هنری ایران،که به ظاهر شباهتی ندارند،مجلس پر هیجانی‏ به وجود آورده است:یکی موسیقی ایران با اکنونی پر جنب‏وجوش، گذشته‏اش ناروشن و آینده ی امیدبخش،و دیگری معماری ایران با گذشته‏ای پر بار و آینده‏ای یکسره تاریک.موسیقی‏ ایران سرزنده به نظر می‏آید.او دیگر با مسأله ماندگاری روبرو نیست،بلکه برای چگونه‏ ماندن مبارزه می‏کند؛اما معماری ایران چهره‏ای گرفته دارد،زیرا امیدی به ماندن ندارد. چون نقلی نیست،میزبان باب سخن را با نقل داستانی می‏گشاید تا فضایی دلپذیر برای‏ گفت‏وگو فراهم شود.
میزبان:
داستان به زمانی تعلق دارد که صادق هدایت در پاریس زندگی می‏کرده و تقی تفضلی،که‏ سه تار را به کمال می‏نوازد،نیز همانجا به سر می‏برده.پس از مدت‏ها دوری،دیداری برای‏ این دو هنرمند فراهم می‏شود و در خانه ی خنیاگر به گفت‏وگو می‏نشینند…
هنگامی که دیگر سخن را بازار نمانده،میزبان،یعنی استاد سه تار،برمی‏خیزد تا گرمافن‏ را کوک کند.و چون حرمت دوست واجب است،ازو می‏پرسد که«کدام یک از خنیاگران‏ فرنگ را می‏پسندی؟»و تنی چند از بزرگان آن دیار را نام می‏برد و هدایت چیزی نمی‏گوید؛ حال آنکه همه را نیک می‏شناسد.اما برمی‏خیزد و سه تار را به دست دوست می‏سپرد.استاد سه‏تار در شگفتی فرو می‏رود،چرا که شنیده بود هدایت این سازها و سرودها را خوش ندارد، لیکن اکنون می‏دید که نه چنان است.ساز را که کوک ترک داشت،از دست دوست برمی‏گیرد و می‏نوازد.هدایت سر می‏جنباند و به زمزمه چیزی زیر لب باز می‏گوید.پس از لختی شنیدن‏ درخواست افشاری می‏کند.خنیاگر مقام دیگر می‏کند و دلیر می‏نوازد.یک-یک گوشه‏ها و فراز و فرودها را تا به گاه اوج…که ناگاه فریادی از هدایت برمی‏آید که می‏گوید بس است! بس!ساز را فرو می‏نهد و زمانی می‏گذرد،در نگاه خنیاگر پرسشی بزرگ موج می‏زند؛هدایت‏ پاسخ نگاه را با آهی ژرف می‏گوید…همه ی آنچه شنیدی از انکار من این عالم جادویی را، همه خبر است و خبرها همه دروغ.اگر من اینجا و آنجا چنین و چنان گفته‏ام نه از آن رو است که منکر شرف این الحان باشم؛نه،من تاب شنیدن این سحر ندارم که چنگ در جگرم‏ می‏اندازد و به سر منزل جنونم می‏کشد.من تاب شنیدن این سحر ندارم!۱
(«موسیقی ایران»که خود را در چنین مقامی یافته،لب به سخن می‏گشاید)

موسیقی:
من هم موسیقی هستم و هم چیزی بیش از آن.اگر به اعتبار پرده و فواصل و تزئینات مرا ارزیابی کنند،آنچه فرنگان با موسیقی خود کرده‏اند و برای من هم در نظر گرفته‏اند،موسیقی‏ هستم.اما این ارزیابی همه ی آنچه را که هستم نمی‏گوید.جان و جوهر من در آن است که‏ گفته نشده،و بدین اعتبار موسیقی نیستم،اگرچه از لحن و نوا در من نشانی هست.هم‏ امروز من از حیات سرشاری برخوردارم.در خانه‏ها در دست کودک و پیر،در گلوی زن و مرد حضوری فعال دارم،و این حضور قدیم است.من«گاه»بودم در سرودهای زردتشتی که‏ سرودهای مینوی و معنوی است.از آن هنگام تا امروز هر خنیاگری به فراخور طبعش مرا که‏ نظمی دلخواه در آورده و«لحنی مرتب»ترتیب داده و رواج داده است.روزگاری برای روزهای‏ هفته،روزهای ماه و برای هر روز از سال لحنی داشتم.روزگاری آن‏که مرا آواز می‏داد طبقه‏ای ممتاز بود و روزگاری دیگر آن کس که مرا می‏یافت خود را گم می‏کرد.آنقدر در ذهن‏ و جان مردمان ماندم و آمدم و آمدم تا به شما رسیدم.دوازده مقام داشتم به شمار برجهای‏ دوازده‏گانه،که هر یکی را در ساعتی از روز می‏خواندند و می‏نواختند:مقام«رهاوی»را از صبح صادق تا طلوع آفتاب؛مقام«حسینی»را از طلوع تا یک پاس از روز یافته؛مقام‏ «عراق»را در نیمروز؛مقام«راست»را در وقت ظهر؛مقام«کوچک»را در بعد از ظهر؛مقام «بوسلیک»را در عصر؛مقام«عشاق»و«زنگوله»و«حجاز»و«بزرگ»و«نوا»و«اصفهان»را به همین ترتیب از هنگامی که آفتاب روی به زودی آرد تا آخر شب…
گفته‏اند موسیقی از آن روی موجب حظّ روح گشته و سرمایه ی فرح و شادمانی انسان کامل، که به آواز حزین در مقام راست به درون کالبد آدم دمیده شد.بو علی سینا مرا جزئی از بدن‏ انسان می‏دانست که در آن می‏گردم از دل و سینه تا ناف.گاه بالا می‏روم و گاه پایین دل‏ می‏آیم.بو علی می‏دانست که از اول هر ماه تا سلخ هر روز در عضوی قرار می‏گیرم،پس در هر عضوی که باشم نبض را از من خبری هست.نبّاض و حکیم را امر کرد که مرا فرا گیرند تا در تشخیص نبض کمتر خطا کنند…
سینه به سینه،جان به جان،می‏رفتم؛چون بار امانتی گران از دستی به دستی دیگر می‏سپردندم.با طبیعت کلّی و طبع آدمی پیوندی تمام دارم.هر آوازم در هر گوشی جوش و خروشی دیگر دارد.چون به زبان«عشاق»و«بوسلیک»و«نوا»بخوانی‏ام،شجاعت آشکار می‏شود؛«راست»و«اصفهان»و«عراق»و«نوروز»ام را تأثیری است لطیف که فرح و نشاط را می‏افزاید.«حسینی»و«حجاز»م شرق و ذوق می‏آورد.و اگر حزن و اندوه و سستی‏ خواهی،مرا در مقام«بزرگ»و«کوچک»و«زنگوله»و«رهاوی»بخوان.خنیاگران می‏دانستند که چون در مجلس نشینند بر چهار طبع آدمیان نوازند.اگر شنونده سرخ روی و دموی باشد بیشتر بر بم زنند؛و اگر زرد روی و صفرایی،بیشتر بر زیر؛و اگر سیاه‏گونه و نحیف و سودایی، بیشتر بر سه‏تا؛و اگر سپید پوست و فربه و مرطوب،بیشتر بر مثنّی…از مکان و زمان فارغم، در جان جاودان آدمی خانه دارم،انگاره‏هایی همیشگی از من به جای مانده که دست به دست‏ نواخته و سینه به سینه خوانده می‏شود.هرکس به فراخور طبعش مرا می‏نوازد؛با انگاره‏های‏ جاودان چونان آبی روان به فراخور هر ظرفی از روح و جان،در آن‏جای می‏گیرم و زبانش‏ می‏شوم؛زبانی که بار غم را از گرده ی آدمی به زمین می‏گذارد.اما امروز غمی عظیم دارم، زانکه سرگردانی غریبی بر خنیاگرانم حاکم است.اصل و نسب و دودمانم رو به خاموشی‏ است.ریشه‏هایم رو به فراموشی است…۲
(این شکوه‏گویی داغ کهنه معماری ایران را تازه می‏کند و پیش از آنکه میزبان اشارتی کند، رشته سخن را به دست می‏گیرد…)

معماری:
از من خبر به نام و نشانی است که روزگاری بود.اگر حجّت زنده بودنم را بناها و شهرهایی‏ بدانند که امروز ساخته و پرداخته می‏شوند،هم امروز یک مرده ی به تمام معنا هستم.چندان‏ باقی هستم که چندین نشان از من باقی است؛نشانه‏هایی که تا نیم قرن پیش حضوری فعال‏ داشتند و از آن پس حیاتی ذهنی یافتند.امروز حضور مرا می‏توانید در ذهن عده‏ای عاشق بیابید که می‏خواهند دوباره ارزش‏های مرا زنده کنند و جریان حیاتم را جاری.مبارزه‏ای درگیر است؛جدالی بین واقعیت و اندیشه.واقعیتی که مرا بکلی نادیده می‏گیرد و اندیشه‏ای که‏ وجود مرا ضروری می‏داند.واقعیتی که در شتاب زمانه نیاز به معماری را در مفهوم سقف و سر پناه فشرده کرده و اندیشه‏ای که می‏خواهد اعتدال روان را برای ساکنان خانه‏ها و شهرها به‏ ارمغان آورد.تمامی دستاوردهای گران‏بهای قرن‏ها سازماندیه فضا در مدت کوتاهی یا کنار گذاشته شده یا نادیه گرفته شده و یا ارزش‏های دیگری جایگزین آن شده‏اند.کنش و واکنشهای ساختی و مفهومی من دگرگون شده است.سرعت زمانه و حاکمیّت بازار در تمامی‏ ابعاد علتی برای حضور من باقی نگذاشته است.جریان‏های فرهنگی هم آنقدر ضعیف‏ شده‏اند که حتی در مواردی که فرصت و امکانات هست،من امکان بروز و تحقق ندارم. آنچه امروزه به نام معماری و شهرسازی در ایران ساخته می‏شود به انتخاب شکل نگرفته. اساسا انتخابی در کار نبوده و ساکنان شهرها و خانه‏ها به جای دریافت پاسخی معمارانه، فضاهای بی‏جانی تحویل گرفته‏اند که از هرگونه تخیلی عاری است.آنچه مرا جان‏ می‏بخشیده در این شتاب زمانه از دست رفته است.رابطه زمان و فضا امروز رابطه‏ای یک‏ طرفه شده است.چندان‏که شتاب زمان بیشتر شده،من هم هرچه کمتر حضور دارم تا جایی‏ که بسیاری از نسل امروز مرا به یاد ندارند.شتاب در ارائه ی پاسخ فضایی،نیاز فوری به فضا، به شهر و سر پناه،معماری را از امکان سازماندهی دور کرده است.آنچه شکل گرفته آنچنان‏ تهی از معماری است که پنداری چون جسدی بر شانه‏های آدمیان آوار شده است.من‏ مطمئنم که انسان امروز به رغم همه ی دستاوردهایش،در درونش دگرگونی شگرفی روی نداده‏ و جوهری دگرگونی ناپذیر در درون او باقی است.او همچنان عاشق،آسیمه،خداجو،و احساساتی است.روان او همچنان از عناصری شکل گرفته که قرن‏ها پیش نیز به آن شکل‏ می‏داده و قرن‏ها بعد هم از آن شکل خواهد گرفت.بی‏سبب نیست که اشعار و نواهای هزاران‏ سال پیش روحش را دگرگون می‏کند،اشک به دیدگانش می‏آورد،به تفکر وامی‏داردش و خلائی را در او بیدار می‏کند…(رویش را به موسیقی می‏کند)این‏جا است که من و شما در پاسخ به نیاز و خلا ی آدمی همگون عمل می‏کردیم،اما فرمانروایی صرفه‏جویی و سودآوری،قدرت گرفتن ضوابطی که هرگز از درون من نجوشیده و ارائه ی پاسخ‏های فوری‏ به نیازمندی‏های فضایی،مرا بکل از فضای زندگی دور کرده است.در هیچ کجای خاطره ی هزاران ساله ی معماری و شهرسازی ایران چنین توده‏های خشنی از حجمهای تهی از هرگونه‏ کیفیت وجود ندارد.امروز همه می‏خواهند کارها بگذرد…وارد اطاق‏ها،سراسراها، سالن‏ها و خیابان‏ها می‏شویم،بی‏آنکه حالتی در ما پدید آید.حس فضایی سال‏ها است که‏ سرکوب شده…۳
(سکوت بر مجلس حاکم می‏شود.سخن از مرگ پدیده‏ای فرهنگی و آشناست که قرن‏ها
در اوج بوده است…میزبان رشته کلام را به دست می‏گیرد…)
میزبان:
نزدیک‏به‏یک قرن است که این وضعیت،با تفاوت‏هایی در کمیّت،در غرب نیز رخ داده‏ است.از اواخر قرن نوزدهم به این طرف،ضرورت گسترش شهرها شتاب در تصمیم‏گیری‏ را ایجاب کرد.چاره‏ها به ناچار شتاب‏زده شدند؛نقشه‏ریزی برای بنا کم و کمتر شد و معماری به ساختمانسازی بدل شد و ساختمانسازی نیز می‏باید دلیل اقتصادی داشته باشد. سودآوری بر همه‏چیز پیشی گرفت و معماری از پایگاه هنری خود فرود آمد.درحالی‏که‏ معماران اواخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم با هنرمندی تمام به بارور کردن دستاوردهای‏ گذشته مشغول بودند،از اوایل قرن بیستم اوضاع دیگرگون شد و تمامی دستاوردهای‏ گران‏بهای سازمانیابی فضا آنچنان تحت تأثیر جریان‏های تکنولوژیک و اقتصادی قرار گرفت‏ که تا دهه ی هشتاد قرن کنونی پنداری همه‏چیز رو به فراموشی رفت و اگر در این روزگار معماران‏ نابغه و هنرمند قد علم نمی‏کردند و سایر جریان‏های هنری غرب به کمک معماری نمی‏آمد، بدقواره‏ترین فضاها در عظیم‏ترنی مقیاس‏ها شکل می‏گرفت.دستاوردهای تکنولوژیک آنچنان‏ معمار و معماری را مقهور خود کرد که تا دهه ی کنونی معماری غرب در گیجی تمام از این ضربه‏ برنخاست.تمامی جنبه‏های پیچیدگی،نمادگرایی،شهرگرایی،تاریخ‏گرایی و ارزش‏های‏ چند جنبه‏ای آن معماری،یکسره در کام سادگی و پرهیزگاری خشک فرو رفت و شخص‏ معمار به زایده‏ای تبدیل شد که می‏بایست تنها به زیباسازی ساختمان بپردازد؛آنهم آن نوع‏ زیباسازی که اختراع شخص معمار بود.معمار به یک متخصص یک بعدی بدل شد که‏ ضروری نبود از فن و مصالح و شهر و تاریخ چیزی بداند.او می‏بایست یک ساختمان سفارش‏ شده ی بازار را بزک کند.معماری و شهرسازی غرب اگرچه نیم قرن آمیخته با شک و شکست‏ را پشت سر گذارده است،اما اکنون جریان مبارزه به نفع چند حرکت زنده در معماری تغییر جهت داده و اگرچه هنوز از طرف«بازار»و«تکنولوژی»آسیب‏پذیر است،راهی را در پیش‏ گرفته که با سلام دوباره به گذشته و نگاه به آینده آغاز شده است…(نگاه خسته ی معماری‏ ایران را دنبال می‏کند)مبارزه‏ای که شما بدان اشاره کردید،در ایران هنوز به مرحله ی جدی‏ نرسیده است و معلوم نیست در این مبارزه چه می‏باید کرد و چگونه آن را ادامه داد.به نظر می‏رسد در مورد موسیقی ایران مبارزه‏ای درونی،طبیعی و کمابیش مداوم صورت گرفته و تمامی نهادها و خنیاگران در برابر نیاز عاشقانه ی مردم رام شده‏اندو هم از اینروست که،به گمان‏ من،موسیقی ایران می‏تواند در جریان مبارزه نمونه‏ای گویا باشد.می‏دانم که شیوه ی رویارویی‏ جامعه با هر دو شما یکی و یکسان نیست؛چه آدمی می‏تواند برای مدتی بی«نوا»به سر برد، موسیقی نشنود،گو اینکه اسم این«بی‏نوایی»دیگر زندگی نخواهد بود،ولی تصور انسان بدون سقف و سر پناه دشوار است.همین امر یافتن ریشه‏های مشترک را دشوار کرده.موقعیت‏ هر دو شما نیز کمابیش باژگونه شده است.پیش از این معماری ایران قرن‏ها رونق و شکوفایی‏ داشت و شاهد بازاری بود و موسیقی پرده‏نشین؛و امروز شرایط حضور یکسره دگرگون شده‏ است و آنکه در پرده بوده نقاب برگشوده و آنکه شاهد بازاری بوده در حجاب رفته است.باری، به شیوه‏ای احساسی دریافته‏ام که میان شما دو شخصیت هنری ایران همانندیهای آشکار و نهان هست که سخت در سازمانیابی فضا و نوا در طول تاریخ تحولات معماری و موسیقی‏ ایران مؤثر بوده است.در غرب به نوعی به این همانندیها پی برده‏اند.در آنجا بحث بیشتر بر محور تناسبات و فواصل دور می‏زند،چه تناسبات معماری دوره ی رنسانی از فواصل هماهنگ‏ گام‏های موسیقی یونان اثر پذیرفته و معماری و موسیقی را به زبان ریاضی شناخته‏اند.معماری‏ غرب تا به امروز بارها به این قوانین روی آورده و از آنها دوری جسته است.باری،در اینجا منظور من همانندی دیگری است؛همانندی در راه و روش و شیوه و منش شما با جامعه و ارتباط با بهره‏برندگانتان.منظورم آن همانندیی است که هر دو شما در اثرگذاری دارید. می‏خواهم بدانک کجا را نشانه گرفته‏اید،خاصه اکنون که موسیقی ایران چنین حضوری در جامعه دارد؟۴

موسیقی:
حالا که چنین می‏خواهید بیایید راه را پایه به پایه تا آنجا بپیماییم که پیمانه‏ای برگیریم و با آن‏ به سنجش بنشینیم.پس،از موسیقی شروع می‏کنم که،فارغ از ویژگی‏های بومی و محتوایی،نواهائی است که به شیوه‏های گوناگون سازمان یافته و هر شیوه‏ای از سازمانیابی ویژه ی تاریخ و هستی یک جامعه ی معین است.فرقی نمی‏کند که سازمانیابی نوا براساس مقیاس‏ هفت‏تائی باشد یا پنج‏تائی.گام-مقیاس پذیرفته ی غرب-همیشه مناسب‏ترین مقیاس برای‏ سازماندهی نوا در سراسر جهان نیست.اما اینکه کدام نوع موسیقی ما را بیشتر متأثر می‏کند ناشی از تفاوت شیوه‏های سازمانیابی نوا نیست،بلکه به محتوای آن مربوط است.برخی‏ محتوای موسیقی را بازتاب روان آهنگساز می‏دانند و گروهی این محتوا را انعکاسی از تجربه‏های مشترک اجتماعی.من خود را به این نظر نزدیکتر حس می‏کنم و تأثیر موسیقی را وابسته به تجربه‏های مشترک افراد می‏دانم؛افرادی که در متن جامعه و فرهنگی معین زندگی‏ می‏کنند.
معماری:
درست در همین زمینه است که شیوه‏های برخورد جامعه با ما یکسان نیست و همین امر به کنار گذاشتن ارزش‏هایی انجامیده که من آنها را نمادی می‏کردم،متجلی می‏کردم…رابطه انسان و فضا رابطه ی عین و ذهن نیست و هم از این روی دوگانه نیست؛اما اکنون این رابطه‏ بر دوگانگی استوار است و این امر نتیجه‏ای جز از خود بیگانگی فضایی در برندارد.متأسفانه‏ معماری به سمت شی‏ ی شدن و ساختمانسازی حرکت کرده و حساسیت‏های فضایی از دست‏ رفته و در تصور حاکم نسبت به معماری ساختمان و انسان دو مقوله ی جداگانه به حساب می‏آیند و بیشترین زیان روحی ناشی از آن متوجه همین انسات است.من نه وظیفه‏ام را که پاسخ‏گویی‏ به نیازهای کالبدی آدمی است به درستی انجام می‏دهم و نه دیگر امکان‏ فرا رفتن از آن را یافته‏ام.فضلیت من این نیست که تنها به این نیازمندی‏ها پاسخ گویم.این‏ پاسخ‏گویی می‏باید در قالب تبدیل ارزش‏های فرهنگی به نمادها و نشانه‏ها باشد؛نمادهایی‏ که معماری را به عنوان بخشی از محیط انسانی تأثیرگذار می‏کنند.دیری است که این‏ ارزش‏ها همگی از جامعه رخت بربسته‏اند و وجهی از وجوه که ویژگی عمده ی من به شمار می‏آمد و فضلیتی برای من بود و مرا تا سطح هنر بالا می‏برد از بین رفته است و من اکنون تنها به نیازهای کالبدی آدمیان می‏پردازم و بس.
تمامی مفاهیم در عرض پنجاه سال عوض شده‏اند؛چیز دیگری شده‏اند؛از جایی دیگر آمده‏اند.شیوه ی سازمانیابی فضا یکسره دگرگون شده و دیگر بناها و شهرها حامل نشانه و پیامی‏ نیستند.حس تعلق و تشخیص فضایی از میان برخاسته.فضا دیگر کنجکاوی آدمی را بر نمی‏انگیزد.رمزی و ابهامی در خود ندارد و در مقابل تا بخواهی گم گشتگی است و خشکی‏ و پراکندگی فضایی و مکانی.
معماری ایران توانسته بود فضاهایی خلق کند که در آن آدمی زمان را حس نکند و خود را در مکانی مینوی دریابد.تمامی تصور انسان ایرانی از بهشت،فردوس،روضه ارم،باغ و بام و حیاط،حکایت از نیازمندی‏هایی می‏کند که روزگاری وجود داشتند و در متن یک فرهنگ‏ حس می‏شده و امروزه دیگر برآورده نمی‏شوند.«خاطره»وجه اشتراکی بین ما بود،خاصه در لذت بردن از یک نوا،از یک فضا،خاطره‏ای که تداعی کننده ی یک واقعه است؛واقعه‏ای که‏ به گذشته مربوط و در آن احساسات و عواطف آدمی به هیجان آمده و به یاد مانده است.پس‏ ممکن است برای بسیاری یک فضا یا یک نوا زیبا نباشد و از آن لذتی نبرند؛و برای ما اگر زیباست از آنروست که یادآور خاطره‏ای است که تعلق ما را بدان فضا و بدان نوا می‏رساند. براستی کدام یک از سازمانیابی‏های فضایی دوران اخیر یادآور چنان خاطراتی است؟فضاهای‏ چند کاره ی معماری ایران به فضاهای یک کاره در ساختمان‏سازی کنونی جای سپرده‏اند و از این‏ رهگذر معانی فضایی و حالات و همزمانی چندین حس در یک فضا از میان رفته است.۵
میزبان:
من فکر می‏کنم که امروزه با صراحت نمی‏توان از مرگ معماری ایران سخن گفت.البته با تکیه بر همان شواهد و آنچه گفتید امروزه از حضور معماری ایران هم نمی‏توان دم زد.جالب‏ اینجا است که شما درست در زمانی درباره ی گسست تداوم معماری ایران سخن می‏گویید که‏ کوشش شده نوشته‏هایی برای آن فراهم آید،مدارکی جمع‏آوری شود و بناهایی را حفظ کنند و بناهایی هم بسازند که در آنها نشانه‏هایی از معماری ایران به چشم می‏خورد.این شتاب که‏ بدان اشاره کردید همه ی پدیده‏های فرهنگی و اجتماعی را در ایران شامل می‏شود و پدیده‏ای‏ نبوده که از آسیب اینهمه شتاب در امان مانده باشد؛از جمله موسیقی ایران.(پس رویش را به موسیقی ایرانی می‏کند و می‏پرسد)می‏خواهم بدانم که شما چگونه قدیم بوده‏اید و سینه به‏ سینه به ما رسیده‏اید و چگونه این‏چنین بر جای مانده‏اید متحول و پویا؟این نام‏گذاری‏ها و نظم‏ها و ترتیب‏ها از کجا است،و این چه حالی است که در ما بیدار می‏کنید؟۶
موسیقی:
مراد از موسیقی ایران مجموعه ی آهنگ‏ها و نغمه‏ها و آوازهایی است که در درون سرزمین‏هایی‏ که ایران نامیده شده‏اند،پرورش یافته‏اند و مسلّم است که موسیقی موردنظر از مرزهای فعلی‏ کشور فراتر می‏رود.این کلیت را به محلی یا بومی و ملی تقسیم‏بندی کرده‏اند و سنتی نیز نامیده‏اند.من هریک از این صفت‏ها را می‏توانم بپذیرم اما صفت سنتی را به دشواری.چرا که ناروا و نارساست و چنین صفتی را به معماری ایران نیز داده‏اند.مقصود مخالفت با سنت‏ نیست،بلکه روشن کردن موقعیت موسیقی کنونی ایران است که پویا و زنده است و دارای‏ کارکرد اجتماعی.سنتی می‏گویند چون گمان می‏برند که دستکاری در آن مجاز نیست و چیزی بدان نمی‏توان افزود.این خطا است.موسیقی ایران اگرچه کهن است ولی ایستا نبوده‏ و با آنکه الگوهای موسیقایی مشخص داشته،دگرگونی نیز می‏پذیرفته است.باری،مراد از موسیقی بومی آهنگ‏هایی است که به صورت ترانه،بیشتر در میان قبایل و اقوام ساکن و متحرک بوده و هست و ضرب-آهنگ‏ها و اشعار آن بیشتر از موضوعات طبیعت،کار،عشق و جنگ سرچشمه می‏گیرد.مراد از آن موسیقی که تحت عنوان سنتی یاد می‏شود و آن را امروز موسیقی دستگاهی یا ردیفی نیز می‏نامند،نغمه‏هایی هستند که بیشتر در مراکز عمده ی شهری‏ نواخته و خوانده می‏شوند با ضرب‏ها و اوزان پیچیده‏تر و سازهایی که پرده‏بندی مفصل‏تری‏ دارند و اگر با اشعار همراه باشد اشعار از مضامین پرداخته‏تری برخوردارند.همچنانکه در طول تاریخ در سرزمین ایران بخشبندیهای فرهنگی و جغرافیایی پدید آمده و ناحیه‏ای به‏ خراسان،ناحیه‏ای به مازندران،ناحیه‏ای به لرستان معروف شده،و سپس تقسیم‏بندی‏های‏ اداری-سیاسی کشور ایران را تشکیل داده‏اند،موسیقی این نواحی نیز با نام همان سرزمین‏ها یاد شده است:موسیقی خراسان،موسیقی لرستان،موسیقی اصفهان و جز آنها.موسیقی‏ ایرانی ریشه ی شهری از سویی و روستایی و ایلی از سوی دیگر دارد،اما بایستی بگویم که پیوند محکمی بین این دو موسیقی در ایران وجود دارد؛یعنی بین موسیقی شهری که تحت عنوان‏ ردیف یا دستگاه از آن یاد می‏شود و موسیقی جوامع روستایی و ایلی که به موسیقی بومی‏ معروف شده است.رابطه ی همیشگی شهر و روستا دادوستد فرهنگی را میسر می‏کرده و ردیف‏ بندی موسیقی ایران بر اثر شهری شدن موسیقی روستایی و ایلی بوده است.اگرچه این دو موسیقی سازماندهی و محتوای جداگانه‏ای داشته‏اند،ارتباط متقابل آنها همواره باعث افزایش‏ کمیت و کیفیت موسیقی ردیفی شده است.
موسیقیدانان شهری ایران،از دیرباز برای جمع و جور کردن و سازماندهی نواها و آواهای‏ پراکنده کوشیده‏اند و نغمه‏ها را دستگاه‏هایا مقامات یا لحن‏های اصلی و بعد در گوشه‏ها و مایه‏ها و شعبه‏ها و دستان‏های فرعی و فرعی‏تر جای داده‏اند و دستاوردهای خود را نیز بر آنها افزوده‏اند.تدوین و تنظیم نغمه‏ها و لحن‏های متعلق به اقوام و قبایل ساکن و متحرک ایرانی، پویشی است پرورشی که به پالایش آن آهنگ‏ها و لحن‏ها انجامیده است.یک آهنگ به‏ صورت ماده‏ای خام گردآوری شده و بر روی ضرب-آهنگ‏های گوناگون آزمون شده و مایه‏اش‏ موجب سرایش گونه‏های دیگری شده و به این ترتیب بسط یافته است؛خاصه هنگامی که با شعر همراه شده آنهم با غزل یا اشکال مشخصی مانند مثنوی،چارپاره،ساقی‏نامه و مانند آن.امروزه هر دستگاه موسیقی ایرانی از تعدادی گوشه که توالی خاصی دارند تشکیل شده‏ است.این توالی،که ردیف خوانده می‏شود،در یک دستگاه با نامی مشخص،یک قرارداد اجتماعی به شمار می‏آید.در گذشته نیز قراردادهای اجتماعی دیگری برای موسیقی ایران‏ وجود داشته که تدوین آن را به خنیاگران گمنام و نامی نسبت داده‏اند.هریک از گوشه‏ها،که‏ تشکیل دهنده ی ردیف هستند،خود از یک یا چند آهنگ مشخص تشکیل شده است.در حرکتی از کل به جز ی حالتی اصلی وجود دارد و حالت‏های فرعی و فرعی‏تر که با آن حالت‏ اصلی پیوند دارند.به عنوان مثال،ردیف دستگاه ماهور پر است از نغمه‏های قدیمی و مذهبی،قالب‏های شعری،حالت‏های روحی و نواهای مربوط به سرزمین‏های مختلف ایران‏ و همسایگان ایران و کمتر از دو قرن است که همه‏گیر شده است.از گام‏های پنجگانه ی زردشتی،که سرودهای مینوی و معنوی بوده‏اند،تا خسروانیات باربدی و مقامات موسیقی‏ ایرانی در دوره ی اسلامی تا دستگاههای معاصر موسیقی ایران،تداومی عمیق وجود دارد.نام‏ها و نشان‏های باقیمانده و موجود از نغمه‏ها و گوشه‏های موسیقی ایران،محتوا و شکل‏های‏ سازمانیابی آن‏ها،شیوه ی تدوین و روایت آن از نسلی به نسل دیگر،همه و همه نشان می‏دهد که این موسیقی در متن جامعه‏ای معین،به رغم شکست‏ها و گسست‏ها،به خاطر رابطه‏ای‏ که با مخاطبش داشته،در حافظه جمعی جامعه جای گرفته و در آن آب و هوا به نشو و نما پرداخته است.آنچه امروز به ما رسیده الگوهای موسیقایی است عصاره ی قرن‏ها سازماندهی‏ نوا که براساس احساس‏ها و تجربیات مشترک،پذیرش همگانی یافته است.۷
معماری:
از صیقلی که بر روح شما خورده در شگفتیم.بسیار خوشحالم که این سخنان را می‏شنوم و از میزبان نیز ممنونم که ما را چهره به چهره روبرو کرد،اما نمی‏توانم شگفت زدگی خود را پنهان کنم.تا نیم قرن اخیر معماری ایران متهم به کهنه‏پرستی بود؛چرا که به الگوهای کهن‏ سازماندهی فضا وفادار مانده بود؛اتهامی که موسیقی ایران نیز از آن برکنار نبود.اما برای‏ موسیقی ایران همان اتهام خود سندی است معتبر که،به اصطلاح،سنت‏پرستی چگونه سبب‏ ماندگاری و شکوفایی آن شده است.شگفتی من از این است که چگونه الگوهای موسیقی‏ ایران از فراز زمان جسته و دستمایه ی خنیاگران و روح‏بخش آدمیان تا به امروز شده است،اما در مورد معماری ایران چنین نشده است،خاصه آنکه من هرگز به کارکردهای آنی و گذرا نظر نداشته‏ام،و همواره به کارکردهای مانا اندیشیده‏ام و آنها را در خود بازتافته‏ام.
هنگامی که مرا در ساختمان یک مدرسه،یک مسجد،یک کاروانسرا،یک سرا و یک خانه‏ دنبال کرده‏اند،همانندی‏های اساسی در این بناها یافته‏اند.از کاخ سروستان گرفته تا آخرین‏ بناهای نیم قرن پیش من حضوری همیشگی داشته‏ام و فضا را چنان در خود جای داده‏ام که‏ آدمی آن را قلمرو خود بداند و مغرور از زیستن در چنین فضایی باشد.جایی که در آن‏ حریم‏های فضایی و حرمت انسانی هرگز جدا نبوده‏اند.اما آیا الگوهای فضایی معماری ایران‏ دیگر کارآیی خود را از دست داده‏اند؟آیا ماهیت انسان عوض شده؟آیا تجددگرایی و تداوم‏ معماری ایران باهم گردآمدنی نبوده‏اند؟در این صورت الگوهای قدیم موسیقی ایران نیز می‏بایست اعتبار خود را از دست می‏دادند حال آنکه چنین نشده.من هم از گزند تجزیه در امان نبوده‏ام.تجزیه به عواملی مانند فرم،تناسبات،و تزئینات یکسره به برداشتی تازه انجامید و مرا از من ستاند.معماری ایران بعنوان یک کل تجزیه شد و از پس چنین تجزیه‏ای دیگر ترکیبی پدید نیامد.روشی نیز بوجود نیامد تا مرا چنانکه هستم بنمایاند…ولی آیا این شیوه ی تجزیه و تحلیل علت این وضعیت نیست؟درباره ی این‏که مصرف اجتماعی موسیقی و معماری‏ متفاوت است و همین تفاوت می‏تواند سر منشا ی اصلی وضعیت فعلی باشد گفت‏وگو کردیم، ولی آیا این ماندگاری و آن میرایی در این تفاوت‏ها است؟۸
میزبان:
در اینجا به نظر می‏رسد کوتاهی بزرگی شده.به راستی،چرا معماری ایران از تداوم خود دور افتاد؟آیا الگوهای کهنش نمی‏توانستند بر فراز تاریخ پرواز کنند؟آیا نمی‏دانیم که این معماری‏ چه جانی داشته و چگونه با جان ما آمیخته بوده؟آیا روش سینه به سینه در انتقال معماری ایران‏ کارآیی خود را از دست داده است؟آیا این ندانستن‏ها مانع حیات معماری ایران شده است؟
موسیقی:
خودتان خوب می‏دانید که ندانستن تنها کافی نیست و تازه برخی می‏دانند.قصوری هست، ولی مقصی نمی‏توان برشمرد.اگرچه امروزه معماری ایران در خطر نابودی است،اما چرا به گردآوری الگوها و حالت‏های فضایی معماری ایران،الگوهایی که به قول خودتان تا ۵۰ سال پیش حضور داشته‏اند،اقدام نمی‏شود؟…(پس رویش را به معماری ایران می‏کند و می‏پرسد)شما هرگز از تدوین نظام یافته ی الگوها و حالت‏های فضایی خود برای ما نگفتید و به نظام مرجعی در معماری ایران اشاره نکردید که بتوان بدان مراجعه کرد.تنها به عده‏ای‏ عاشق اشاره کردید که می‏خواهند حیات شما را پایدار کنند.اما،به راستی،چگونه؟جناب‏ میزبان هم به جدی نشدن یک مبارزه اشاره کرد،ولی هنگامی که موضوع مبارزه خود به درستی‏ طرح نشده چگونه می‏توان آن را درست دنبال گرفت؟بله…گروهی نمی‏دانند،گروهی‏ می‏دانند و گمان می‏برند که دیگر نمی‏شود الگوهای معماری ایران را از نو سازمان داد و گروهی هم نمی‏دانند چه کنند.مسأله این است که چه شکلی از دانستن و چه شیوه‏ای از عرضه کردن و آگاهی دادن تحت این شرایط مهم است.۹
میزبان:
به راستی تدوین الگوها و حالت‏های فضایی معماری ایران به شیوه ی ردیفی ممکن است؟آیا فکر نمی‏کنید که دیگر زمان آن گذشته است؟
موسیقی:
ببینید راههای گوناگونی پیموده شده.معماری ایران را با عکس و نقشه ثبت کرده‏اند.در کتاب‏ها آن را با فلسفه و هنر آمیخته‏اند و در اینجا و آنجا به نام معماری ایران ساختمان‏هایی‏ ساخته‏اند.اما نیم قرن است که پیوند این معماری با روزگار بریده شده.بدین معنا که دیگر فرصت تجربه ی اجتماعی پیدا نکرده؛به خلاف موسیقی ایران که به رغم همه ی سختی‏ها که‏ کشیده،فرصت تجربه اجتماعی را از دست نداده است.برای ماندگار شدن باید امکان‏ تجربه داشت.آیا با ساختن یکی دو بنا به شکل ساختمان‏های قدیمی یا با گذاردن یک یا چند بادگیر،چسبانیدن چند کاشی بر نما،نشاندن گچ‏بری و آینه بر سقف و دیوار،گنبد سازی و مانند اینها می‏توان معماری ایران را تجربه کرد؟…اجازه بدهید بپرسم الگو حالت فضایی‏ یعنی چه؟و چگونه می‏توان آن را استخراج و تدوین کرد؟
معماری:
من جواب دقیقی برای پرسش شما ندارم.آنچه اکنون به نظر می‏رسد این است که الگوهای معماری از طریق ترکیب عناصر و عوامل و حالت‏های فضایی پدید می‏آیند.مرادم از عناصر معماری سقف است و کف و ستون و دیوار و از عوامل معماری ورودی است و هشتی و بهارخواب و شاه‏نشین و اطاق.در مورد حالت،فضای غنی شده مراد است؛فضایی که،با توجه به بحث‏هایی که شد،هنرمندانه سازمان یافته و محصول قرن‏ها تجربه احساسی تجسم‏ یافته در بنا است.الگوی فضایی معماری ایران مجموعه‏ای است از شکل‏ها،تناسبات و تزیینات،مجموعه‏ای از خطها،سطح‏ها،سایه-روشن‏ها،ترکیب آنها که تنوع و هویت‏ فضایی ایجاد می‏کند.د معماری ایران هر بنایی از چندین فضای سر باز و سر پوشیده تشکیل‏ می‏شده است.این واحدهای فضایی هریک به واحدهای خردتری تقسیم می‏شوند که معمولا از ساختار پیروی می‏کنند.فضای غنی شده عبارت است از گنجانیدن یک یا چند حالت‏ فضایی در یک واحد فضایی.هر حالت فضایی چندین حس را در برمی‏گیرد.حالت‏های‏ فضایی معماری ایران می‏تواند تجربه ی فضای صمیمی و خصوصی را در کنار فضاهای با شکوه‏ عرضه کند؛می‏تواند تجربه فضاهای بسته،نمیه‏باز،و باز را در ترکیب با یکدیگر عرضه بدارد تا آنجا که آدمی احساس کند روحش پناه گرفته یا به گشایشی دست یافته است.می‏تواند تجربه ی فضای روشن،نیمه روشن،و تاریک را به شکلی از هدایت و بازی آگاهانه ی نور ارائه‏ کند،جریان هوا را دلپذیرانه هدایت کند و فضا را به شکلی روان به نمایش گذارد و نرمی‏ها و درشتیهای فضا را با گرما و سرما و خنکا بیامیزد و در این میان انواع مختلف فضاهای متمرکز و مثبت را ارائه دهد.اینکه چگونه می‏شود الگوهای فضایی را در معماری ایران بیرون کشید و در یک نظام جای داد،مشکلی است.از قدیم تا امروز هیچ معماری از معماران مکتب‏ معماری ایران و دانش آموختگان دیگر مکتب‏های معماری،در تدوین الگوهای معماری‏ نکوشیده‏اند.مشکل«فرهنگ شفاهی»گریبان معماری ایران را گرفته است.شیوه ی اندیشه ی معمار ایرانی در ساختن بنا با روشی که امروزه برقرار است زمین تا آسمان فرق دارد.معمار ایرانی وارث حالت‏های موجود در سازماندهی فضا بوده و الگوهای سنتی آن را می‏دانسته و همزمان هم معمار بوده هم محاسب،هم ساختمایه(مصالح)شناس،و هم صنعتگر و نیز آنچنان با جامعه ی خود آمیخته بوده که نیازی به مطالعه ی جداگانه ی کارکردهای مورد نیاز نداشته که‏ برای آنها دیاگرام درست کند،بعد بر آنها اندازه بگذارد و بعد آنها را به نقشه تبدیل کند و دست آخر به تجسم فضایی آن بپردازد.نقشه‏ای از معماران قدیم ایران به دست نیامده و اساسا نقشه‏ای وجود نداشته که آنها برطبق پلان و نما و برش ساختمانی را بسازند.در ذهن‏ آنها این شیوه حک شده بود که با دیدن زمین برای ساختن،الگویی را به کار گیرند که با آن‏ سازگار باشد.در این میان کوچکی و بزرگی یا پستی و بلندی زمین،مانعی به شمار نمی‏آمد. او الگوهای قدیمی را که از حالتهای فضایی سرشار بوده برحسب موارد مشخص در زمین‏ می‏گنجانیده است.معمار ایرانی برای ساختن مسجد،کاروانسرا،خانه و باغ دست به مطالعه کارکردها به شیوه«دانشگاهی»نمی‏زده،بلکه از تمامی بناهای مورد نیاز جامعه‏ الگوهایی در ذهن داشته و خلاقیتش دریافتن ترکیب‏های جدید برای عناصر و عوامل و حالت‏های فضایی و تجربه‏های جدید احساسی برای ایجاد حالت‏های تازه‏تر بوده که با نوآوری در مقیاس‏ها،تناسبات،ساختمایه‏ها و تزئینات به وجود می‏آمده.در حالت‏های‏ فضایی که معمار ایرانی پدید می‏آورده همزمانی گذشته و حال وجود داشته.به عبارتی دیگر، حالی که سرشار از گذشته است،یعنی معماری که با بهره‏گیری از الگوهای فضایی سنتی با گذشته مرتبط می‏شده یا منتقل کردن حال و هوای خود،که مجموع حال و هوای زمانه‏ است،گذشته را به حال پیوند می‏داده و اثری تازه پدید می‏آورده.سلسله مراتب بناها و اهمیت آنها در شهر،همانند قراردادی اجتماعی،معمار ایرانی را به شیوه‏ای از سازماندهی‏ فضا در مقیاس شهر می‏کشانده که هر شهر را به صورت یک بنای واحد در نظر بگیرد.
به هر صورت،حالا که ردیف الگوهای فضایی معماری ایران به شیوه ی سنتی ثبت و ضبط نشده برای یافتن شیوه ی مطلوب تدوین آنها می‏باید از تمام امکانات و دستاوردهای کنونی‏ استفاده کرد.اما مطلبی که همچنان باقی می‏ماند و اشاره‏ای نیز بدان رفت،این است که‏ اگرچه شرط لازم ماندگاری برای موسیقی و معماری ایران ثبت الگوهای فضایی و نوایی بوده‏ و هست،این شرط کافی نیست.
(و سپس نگاه موسیقی ایران را می‏رباید و می‏پرسد)
براستی در این الگوها و حالت‏های آنها چه بوده که این‏گونه دلربا است؟یا به قول میزبان، بر چه جایی از جان آدمی تأثیر داشته که هم زبان گذشته‏ها بوده و هم می‏تواند زبان امروز باشد؟۱۰
موسیقی:
تمامی کوشش این موسیقی در طول قرن‏ها ایجاد انسانی متعادل بوده است؛انسانی که از گزند روزگار در امان نبوده،همواره دستخوش هجوم بوده،فرآورده‏ها و دستاوردهایش را به‏ غارت برده‏اند و سرانجام به همراه تمامی کوشش‏هایش دارویی کشف کرده که می‏تواند قرن‏ها عدم تعادلش را جبران کند.هدف موسیقی ایران ایجاد تعادل در روح و روان آدمی است. هرچه سازماندهی این موسیقی هنرمندانه‏تر باشد،تعادل روان آدمی بیشتر می‏شود،تا بدانجا که هنگام شنیدن آن نوعی شستشوی روان صورت می‏گیرد و نشاط و سبک روحی دست‏ می‏دهد.اما چگونه؟
مجموعه ی الگوهای خنیایی ردیف‏های موسیقی ایرانی را،که در طول قرن‏ها با همسازی‏ احساسی جامعه شکل گرفته‏اند،می‏توان به دو گروه اصلی بخشبندی کرد.الگوهای خنیایی‏ بازگشتنی که می‏باید از آنها شروع کرد و بدانها بازگشت و الگوهای خنیایی که بازگشتنی
نیستند.الگوهای بازگشتنی تجربه‏های مربوط به تعادل روح و روان را بیان می‏کنند و الگوهای‏ دوم برای کشف سایر تجربه‏های احساسی شکل گرفته‏اند.خنیاگر ایرانی سازماندهی‏ نغمه‏هایش را یا به عبارتی دستگاه موردنظرش را با آن دسته از الگوهای خنیایی آغاز می‏کند که بازگشتنی هستند.آنچه درآمد می‏کند چون تکیه‏گاهی است که می‏تواند برحسب توان‏ احساسی خود و تجربه‏های احساسی مشترک در میان شنوندگانش از آن دور شود،بدان‏ بازگردد،باز به سیر و سفر بپردازد و دوباره بدان بازگردد.دوباره بدان باز می‏گردد چون این‏ حالت‏ها،یعنی پریشان خاطری و تعادل بدون هم بی‏معنا هستند.این حالت‏ها یکدیگر را مایه می‏بخشند و تعریف می‏کنند.الگوی اول از پریشانی احساسی الگوی دوم کسب‏ جمعیت می‏کند.حالت بازگشت و برقراری حس تعادل مقصد موسیقی ایران است،ولی‏ کجاست مقصدی که بدون طی طریق بتوان بدان رسید؟الگوهای خنیایی بازگشتنی تمامی‏ گوشه‏هایی را شامل می‏شود که«درآمد»و«فرود»نامیده می‏شوند و همچنین قطعاتی دیگر را که در حد فاصل گذار از یک دستگاه به دستگاه دیگر همان حالت بازگشتنی درآمد و فرود را دارند.امروزه هر دستگاه را به نام الگوی مرجع آن دستگاه نامیده‏اند و حالت‏های اصلی‏ دستگاه‏های کنونی موسیقی ایرانی را در گوشه درآمد و یا گوشه‏های مربوط به درآمد می‏توان‏ یافت.۱۱
معماری:
چگونگی تأثیرگذاری نوا و فضای موسیقی ایران را من نیز در تأثیرگذاری خویشتن حس کرده‏ بودم.ردیف الگوهای فضایی معماری ایران،یعنی همان نظام مرجعی را که محصول‏ تجربه‏های مشترک فضایی جامعه است،باید به صورت دستگاهی مرتب کرد.در صورت وجود چنین دستگاهی از معماری می‏توان آن را انتقال داد و تدریس کرد؛چیزی که صالح‏ترین مبنا و مرجع برای استخراج ضوابط شهر و ساختمان‏ها است؛و چون یک‏بار برای همیشه تعیین‏ نمی‏شود،هر معماری می‏تواند با تکیه بر الگوها و حالت‏های فضایی بیرون آمده از دل‏ دوران‏های گوناگون،ردیفی تازه طرح کند،اما…
میزبان:

قبل از خرید: توضیحات محصول را به خوبی بخوانید و در صورت نیاز به راهنمایی از بخش کاربری و سیستم تیکت استفاده نمایید .
بعد از خرید: تنها راه پشتیبانی محصولات سیستم تیکت می باشد .
بعد از خرید: از پنل کاربری محصول خود را دریافت نمایید . برای دریافت آخرین نسخه محصولات و دسترسی همیشگی به محصولات خریداری شده حتما در سایت عضو شوید .

افزودن به سبد خرید
0